X
تبلیغات
عابر - آش پشت پا!
عابر

!..در راستاي اجرا قانون هدفمندسازي يارانه ها، اينجا چراغش فقط در زمان حضور همراهان روشن است

چه آشي بشه اين آش! اين همون عبارتي كه محسن به كار برده در مورد اين آش پشت پا! حقيقتاً فلسفه اين آش چيه؟ چرا پشت سر يه نفر كه داره ميره اول آب ميريزن و بعد هم آش پشت پا درست ميكنن؟ سالم بره سالم برگرده، زودتر بياد و از اين دست فلسفه ها كه اجداد ما عليهم اجمعين الرحمه زحمت كشيده اند و براي اين قبيل كارها ذكر كرده اند. هر چند اين روزها بسياري از آيين ها و فلسفه هايشان رنگ فراموشي به خود گرفته اند.

بگذريم...

...

(گذشتيم!)

اما فلسفه اين آش پشت پا پختن ما اون هم آش مجازي توي دنياي مجازي ولي با آدماي حقيقي چيه؟ راستش را بگم خودم هم نمي دونم! هفته قبل كه به محسن زنگ زدم گفتم وقتي رفتي برايت توي وبلاگ آش پشت پا مي پزيم!! هيچ هدفي از اين حرفم نداشتم و برنامه اي هم براش توي ذهن نداشتم! همين جوري يه زري زدم كه معاشرتي كرده باشيم!! ولي بعدش كه به اين زر خودم فكر كردم ديدم عجب زري زده ام من!! گفتم خب چرا اين زر خودم را عملياتي نكنم....

اين شد كه اين آش را بار گذاشتم تا با كمك هم به يه جايي برسونيمش!!

به ذهنم رسيد كه بهتره فقط من نگارنده (يا به قولي پزنده) وحده اين آش به تنهايي نباشم. بنابراين از همه دوستان كه مرحوم محسن برايشان اندكي مهمه (كه براي هيچ كس نيست!!) دعوت مي كنم كه توي پختن اين آش سهيم شوند تا باشد كه ان شاء الله در مراسم پختن حلواي عروسيشون جبران كنيم!!

فلسفه اش را خودتون بسازيد! مي تونيد يه جورايي به محسن و به ياد او بودن و دور هم بودن خودمون به بهانه آش پختن ربطش بديد!!

دستور پخت:

پس از ورود به بخش مديريت در قسمت مديريت مطالب قبلي بر روي ويراش اين مطلب كليك كنيد و نذر خودتون را ادا كنيد!! توجه كنيد كه متن من و احتمالاً ديگران را حذف نكنيد و فقط مطلب خودتون را اذافه كنيد (چيه!؟ چي ميگيد!؟ فكر كنيد اگه با "ذ" ازافه كنيد مطلبتون اضافه نميشه!!) تاكيد مي كنم كه بر روي "ويرايش مطلب" كليك كنيد و به هيچ وجه اون ضربدر قرمزه كوچولو را نزنيد!! (محمد.ا بيشتر روي سخنم با تو بود و ايضاً علي.س!!)

در ضمن تاكيد مي كنم كه ابتدا يا انتهاي نوشته خودتون حتماً اسمتون را هم بنويسيد!! تا معلوم بشه كيا توي پختن اين آش سهيم بودند كه بعداً توي جريان حلوا جبران كنيم!!

در ضمن براي اين كه آش ته نگيره به يه نفر الاف (مثلاً عليرضا.ح به عنوان مثال) احتياج داريم كه هر چند يه بار مطلب را بخونه و نظر بده!! پيشنهاد مي كنم براي بهبود كيفيت آش يه نفر ديگه (مثلاً عليرضا.ح به عنوان متال) هم ميتونه به اون الاف بالايي كمك كنه!!

لازم به گفتن نيست ولي براي اين كه يه نفر (مثلاً علير.ح به عنوان مثال) نگه كه نگفتي بگم كه اگه خداي ناكرده قرار شد كسي توي پختن اين آش سهيم بشه به دست پخت بقيه دست نزه!! (محض رضاي خدا)

و دست آخر هم اين كه اگه خواستيد دست پختتون با بقيه قاطي نشه مي تونيد آشتون را جدا بار بذاريد!!

اين هم از دست پخت من كه با يه عكس حجله اي از محسن به پايان مي رسونم:

خدايش اگه محسن قرار نباشه توي جنگ با دشمن فرضي هم كه شده شهيد بشه با اين عكس شهيد ميشه!!

(البته من قبلاً يه عكس حجله اي همين جوري از آقا مهدي.ن گذاشتم روي وبلاگ ولي متاسفانه كار نكرد و مهدي.ن تا حالا شهيد نشده!! از بقيه بچه ها هم عكس حجله اي به صورت اورجينال و يا بازار مشترك دارم. يكي يكي ميذارم روي وبلاگ تا ببينم كدومش كار مي كنه!!)

دست پختِ عابر

 

(نفر بعدي (اگه كسي بود!) زير اين ستاره بنويسه!

***********************************************

دیدید برگشتم! (سنجد)

آقا شما که آش پختید یادتون رفته بود فیتیلش رو بکشید پایین. وبلاگ رو بوی آش ته گرفته ور داشته. من از اون ور مملکت (به قول مهدی.ن) بلند شدم، اومدم این ور مملکت فقط به خاطر اینکه بگم بابا جون آش تون زیرش زیاده. ما که خدا رو شکرمی کردیم تو این آش خوردن شرکت نمی کنیم حالا مجبوریم توی پختنشم باشیم. ولی بازم خوردن این آش ها بهتر از شهید شدنه .

خدمت جناب عابر عرض کنم که قدما آب پشت مسافر می ریختند، آش پشت پا درست می کردند، چون می دونستند که حالا حالا ها مسافرشون بر نمیگرده.  ولی جددا این کارو دیگه نمی کنند چون می دونند که این کنه ها دست از سرشون برنمی دارند (مثل من). نکته دیگری که جناب عابر راجع به حلوا و این جور مسائل بیان کردند، نشان از عزم جدی ایشون در ارائه شام عروسی داره.

و اما اگه بخوام یه کم این آش رو هم بزنم قصه از این قرار می شه:

یک شنبه رفتم نظام وظیفه، دیدم اوه ه ه ه ه ه ه ، چه جمعیت عظیم الجثه ای جمع شدند. ساعت 10:30 گفتند که باید برم نیرو هوایی تهران خودم رو معرفی کنم. گفتم من که معرف حضور همگان هستم. گفتند درسته ولی باید شخصاً خودت بری اونجا، حضور به هم برسونی. من هم رفتم چند ساعت حضور به هم رسوندم. یخده لباس و آت و آشغال بهمون دادند، گفتند برید شنیه بیاید. تازه گفتند دو تا دستمال نخی هم با خودتون بیارید. نمی دونم برا چی ولی فکر کنم می خوان بذارنمون  F16 برق بندازیم. تازه بهمون ناهار هم دادند. اگه گفتید چی دادند؟ نمی خواد بگید، خودم می دونم.

نون و کره

و این از برای اون بود که از ما زهر چشم بگیرند ولی کور خوندند. ما اصلاً بهشون محل نذاشتیم.

خوب آش ما آمادست، می تونید بخورید، می تونید هم نخورید. همینه که هست.

                                                                                                  همزن: محسن.گ

**********************************

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:2 توسط عابر| |